با تو
بی تو
همسفر سایه خویشم وبه سوی بی سوی تو می ایم
معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز
پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
یارب چه بلا که عشق یارست زو عقل به درد و جان فکارست
دل برد و جمال کرد پنهان فریاد که ظلم آشکارست
قيامت ميکني اي کافر امروز ندانم تا چه داري در سر امروز
تو هم، همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی !
تو بی برگی و منهم چون تو بی برگم
چو می پیچد میان شاخه هایت هوی هوی باد ـ
بگوشم از درختان های های گریه می آید
هر چه کنی بکن ولی
از بر من سفر مکن
یا که چو می روی مرا
وقت سفر خبر مکن
گر چه به باغم ستاده ام
نیست توان دیدنم
هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
آن شب كه عالم عالم لطف و صفا بود
من بودم و توران و هستي لذتي داشت
وز شوق چشمك مي زد و رويش به ما بود
ماه از خلال ابرهاي پاره پاره
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی
پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
صبح چو انوار سرافكنده زد
گل به دم باد وزان خنده زد
چهره برافروخت چو اختر به دشت
وز در دل ها به فسون مي گذشت
هنوز از شب دمی باقی است ،
می خواند در او شبگیر
و شب تاب ، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو
به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
ديراست گاليا
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان
ديگر ز من ترانه شوريدگي مخواه
دير است گاليا! به ره افتاد كاروان
عشق من و تو ؟ آه
اين هم حكايتي است
در شبي تاريك
كه صدايي با صدايي در نمي آميخت
و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك
يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت
و به ناخنهاي خون آلود
روي سنگي كند نقشي را
در پيش چشم خسته من دفتري گشود
كز سال هاي پيش
چندين هزار عكس در آن يادگار بود
تصوير رنگ مرده از ياد رفته ها
رخسار خاك خورده در خاك خفته ها
چشمان بي تفاوت شان چشمه ملال