POEM
POEM
شعر و ترانه

 با تو
 بی تو
 همسفر سایه خویشم وبه سوی بی سوی تو می ایم
 معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز

ادامه نوشته

 پس این ها همه اسمش زندگی است
 دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
 و رستگار و سعادتمندیم

ادامه نوشته

یارب چه بلا که عشق یارست زو عقل به درد و جان فکارست

 

دل برد و جمال کرد پنهان   فریاد که ظلم آشکارست

 

ادامه نوشته

قيامت مي‌کني اي کافر امروز    ندانم تا چه داري در سر امروز

 

به طعنه زهر پاشيدي همي دي      به خنده مي‌فشاني شکر امروز

ادامه نوشته

بيار باده که هنگام مستي جان است   پيام باد بهار از وصال جانان است
 
که عقل بر سر بازار عشق حيران است   قدم به کوچه‌ي ديوانگي بزن چندي

وجود آدمي از عشق مي‌رسد به کمال       گر اين کمال نيابي، کمال نقصان است

ادامه نوشته

کي بوده‌اي نهفته که پيدا کنم تو را      کي رفته‌اي زدل که تمنا کنم تو را
 
پنهان نگشته‌اي که هويدا کنم تو را    غيبت نکرده‌اي که شوم طالب حضور
 
با صد هزار ديده تماشا کنم تو را      با صد هزار جلوه برون آمدي که من

ادامه نوشته

تو هم، همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی !

تو بی برگی و منهم چون تو بی برگم

چو می پیچد میان شاخه هایت هوی هوی باد ـ

بگوشم از درختان های های گریه می آید

 

 

ادامه نوشته

هر چه کنی بکن ولی

از بر من سفر مکن

یا که چو می روی مرا

 

وقت سفر خبر مکن  

گر چه به باغم ستاده ام

نیست توان دیدنم

ادامه نوشته


هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز

آن شب كه عالم عالم لطف و صفا بود

من بودم و توران و هستي لذتي داشت

وز شوق چشمك مي زد و رويش به ما بود

ماه از خلال ابرهاي پاره پاره

ادامه نوشته


آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی

پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

ادامه نوشته

صبح چو انوار سرافكنده زد

گل به دم باد وزان خنده زد



چهره برافروخت چو اختر به دشت

وز در دل ها به فسون مي گذشت

ادامه نوشته


هنوز از شب دمی باقی است ،

می خواند در او شبگیر

و شب تاب ، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو

به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من

ادامه نوشته

ديراست گاليا

در گوش من فسانه دلدادگي مخوان

ديگر ز من ترانه شوريدگي مخواه

دير است گاليا! به ره افتاد كاروان

عشق من و تو ؟ آه

اين هم حكايتي است

ادامه نوشته

در شبي تاريك

كه صدايي با صدايي در نمي آميخت

و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك

يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت

و به ناخنهاي خون آلود

روي سنگي كند نقشي را

ادامه نوشته

در پيش چشم خسته من دفتري گشود

كز سال هاي پيش

چندين هزار عكس در آن يادگار بود

تصوير رنگ مرده از ياد رفته ها

رخسار خاك خورده در خاك خفته ها

چشمان بي تفاوت شان چشمه ملال

ادامه نوشته